سبوح قدوس

نگرانی های من

بسم رب الحب و الحبیب سلام خدای من! خدای خوب و مهربانم! خودت فرموده ای که بندگانت را با مال و فرزند آزمایش می کنی ، ما را هم با وعده آمدن فرزند شاد کردی . آنقدر خوشحال هستیم که سر از پا نمی شناسیم! اما... خیلی اضطراب داشتم، آخه خون دیدم . به آقایی گفتم که سریع من رو به زایشگاه برسون . طفلکی کلی استرس گرفت که چی شده منم اصلا نای جواب دادن نداشتم و بهش گفتم : الان فقط منو ببر زایشگاه تو راه برات میگم چی شده . خیلی آهسته و با احتیاط رفتم پایین و سوار ماشین شدم تا برسیم بیمارستان خیلی حالم بد بود و می ترسیدم از اینکه بچه رو از دست بدیم. چهار ماهش شده بود، مدام زیر لب آیت الکرسی زمزمه می کردم. رسیدیم به زایشگاه ...
5 بهمن 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سبوح قدوس می باشد